روزنوشته ها

وبلاگ شخصی محمدجواد علی محمدی

ترقه و چهارشنبه سوری مثالی از یک رسم که باید حذف شود

تنها بدی چهارشنبه سوری سوختن دست و پا و انواع آلودگی صوتی نیست.
چهارشنبه سوری دو نوع است:

1- نوع سنتی : شامل پریدن از آتش
2-نوع جدید: شامل انفجار ترقه و وسایل انفجار

در مورد نوع جدید و انفجار ترقه:
سالانه چقدر از پول مردم صرف سوختن و ترساندن یکدیگر و هیجان ناشی از آن می شود. مردم پول می دهند که بترسند. البته این پول دادن چیز عجیبی نیست . میلیاردها دلار پول سرانه ملی کشور ها سالانه صرف دروغ می شود. در حالت کمتر سیاسی ، برای مثال مردم پول می دهند بروند سینما تا یک دروغ جذاب را ببینند. البته همه می دانیم کسی برای دیدن واقعیت به سنما نمی رود مگر این که فیلمِ مستندی باشد رفتن سینما به خاطر داستانی که برای ما می گوید و یا تفریحی که برایمان دارد. انسان عاشق داستان هست . این داستان ها را به دیگران می گوید ، اصلا هم مهم نیست که این داستان واقعیت داشته یا نه. اتفاقا هر چه دروغ تر جذاب تر. می بینیم که خیلی هم منطقی نیست که من بگویم پول و وقت خود را صرفِ ترساندن خود و دیگران نکنید. انسان جهول و ظلوم است. اما تفاوتی اینجا بین سینما و چهارشنبه سوری وجود دارد. در سینما داستان سرایی برای گفتن یک حرف هست و حتی اگر حرفِ مهمی هم نباشد این داستان سرایی یک صنعت بزرگ و هنرمندانه را می چرخاند و یک ثروت آفرینی هنری است. اما چهارشنبه سوری اگر صنعتی را می چرخاند اولا صنعتی نیست که سالم باشد همچنان که مواد مخدر و سیگار هم صنعت بزرگی هستند. ثانیا هیچ فایده ی هنرمندانه یا غیر هنرمندانه ندارد . یعنی ترساندن و ترسیدن برای هدفِ مفیدتر دیگری استخدام نشده است. صرفا برای چند ساعت آدرنالین و ضربان قلب را بالا می بریم و بعد اگر بد شانسی نیاوریم و چشممان در نیاید و صورتمان نسوزد به خانه هایمان برمی گردیم.

در مورد نوع قدیم و سنتی:
گویند که سنتی اش این هست که آتشی بسوزانند و با سلامتی و شادی و بدون خطر انفجارات ترقه از روی آتش بپرند و طلب خیر برای خود و دیگران بکنند که روشی خوب و نیکو تر است.
حتی اگر این را بهتر از ترقه بازی بدانیم که هست ، باز هم مشکلی وجود دارد : آلودگی هوا و تخریب محیط زیست با سوزاند چوب درختان و کاغذ

نیاکان ما هم گویا مثل خودِ ما خیلی به فکر آلودگی هوا نبوده اند و ما از این جهت میراث دار خوبی بوده ایم. اما این بار لازم است با توجه به حجم بسیار زیادِ آلودگی در شهرها ریه هایمان را کمتر آلوده کنیم . البته عده ای پیدا می شوند که بگویند:

آقا جون اینهمه دود می خوریم حالا شما به این یه شبِ ما گیر دادی؟

شبیه این جمله ممکن است قبلا هم به گوشتان خورده باشد وقتی یک سیگاری در پاسخ دلسوزی شما می گوید :

 با وجود اینهمه آلودگی هوا مقدار کمی دود تاثیر چندان زیادی ندارد و یا لااقل ضررِ جدیدی نیست.

این استدلال باز هم جای دیگری خود را نشان می دهد:

وقتی به یک بیمار می گویی که این غذای مفیدی برای شما نیست و چربی یا قند آن برای سلامتی ات خوب نیست و او در پاسخ می گوید:

ای بابا این یه تیکه شیرینی که بدتر از اون همه استرس و فشار روانی قند و فشارِ خون من رو بالا نمی بره.

اگر بیش تر بررسی کنید شاید بتوانید مثال های بیش تری از این طرز تفکر را بیابید.
اگر فرصت شد بعد تر مفصل تر و دقیق تر دلیل های این نوع استدلال و مشکلاتش را خواهم گفت اما اجازه می خواهم چند نکته را علی الحساب بگویم:
1-همان قدمایی که چهارشنبه سوری را برایمان به ارث گذاشته اند این را نیز گفته اند: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
2-یک بحثی وجود دارد به نام میکرواکشن که میگوید وقتی هدف بزرگی داری و می خواهی به آن برسی از اقدامات کوچکی که قابل اقدام به صورت سریع هستند شروع کن. همان که گفته اند طولانی ترین مسیرها با اولین گام ها آغاز می شود.این جا نگفته هدف شما خوب است یا بد. همان قدر که برنامه ریزی برای نیم ساعت قدم زدن قبل از صبحانه باعث سلامتی و شروع زندگی خوب و حفظِ سلامتی برای 20 سال بعد می شود ، همان قدر ( و حتی بیش تر ) هم نیم ساعت رفتن روزانه به کافه و کشیدن قلیان برای سلامتی مضر هست و پیام آور یک ریه ی خراب در 20 سال بعد (و حتی زودتر) هست. محمدرضا شعبانعلی یک سری نوشته با عنوان با متمم تا نوروز برای ایجاد تغییر و رسیدن به اهداف دارد که اگر می خواهید به جای آرزو کردن در لحظه تحویل سال برای یک سال بعد از همین الان قدمی رو به پیشرفت بردارید خواندنش برایتان مفید خواهد بود.
3-اثر پروانه ای : آیا بال‌زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تکزاس شود؟
وقتی داریم مساله ای به این شکل را بررسی می کنیم باید یادمان باشد که مطمنا چند ساعت آلودگی هوا و صدمات احتمالی آتش سوزی حتما تا پایان عمرِ جهان از جو زمین خارج نخواهد شد. اثر سوزاندن چوب و کاغذ و انفجار ترقه اگر بیش تر از بال زدن یک پروانه در برزیل نباشد کمتر از آن هم نخواهد بود.

پی نوشت: در این لحظه که می نویسم اخبار می گوید یک مرد چهل ساله بر اثر ایست قلبی ناشی از انفجار ترقه فوت کرده است . صدای ترقه ها در خیابان دارد تمام می شود ، اما آلودگی ها ؟
  • ۴۴۳

مردمِ بی فرهنگ و ترافیک

پی نوشت 1: بیش از زبان ترافیک نشان دهنده فرهنگ یک اجتماع است. وقتی آدم ها داخل این اتاق آهنی هستند و فکر می کنند که دیگر کسی تسلطی بر آن ها ندارد آن وقت دیگر خودشان می شوند . وقتی رو به روی فردِ بی فرهنگِ ترافیکی هستید در حالی که او پیاده هست او هر چقدر هم دور از تمدن و ادب باشد باز به خاطر مصلحت های اجتماعی و ترس هایش هیچ گاه آنی نیست که واقعا هست ، مگر این که نقابی به او بدهیم تا او در پشت آن مخفی بماند و به اندازه ای حسِ امنیت پیدا کند تا خودِ گندیده اش را بروز دهد.

پی نوشت 2: وقتی در مورد تمدن صحبت می کنم یا فرهنگ و کسانی که تمدن ندارند ممکن هست به ذهنتان انسان های ساده ی بادیه نشین و روستایی بیاید که در شهر نبوده اند و آدابش را نمی شناسند. مطئنا تمرکزم بر آ« ها نیست و روستایی بودن دلیل بر بی فرهنگی نیست . حتی اگر یک روستایی در جایی غیر از روستا باشد و در آن جا تازه وارد نیز باشد بر او خرده نمی توان گرفت چون تازه وارد گود شده و اصلا انتظاری از یک مسافرِ غریبه نداریم که آداب مکانِ جدید را بیاموزد. برای این که بی فرهنگ بودن روستایی-یا هر کسی که مدت کمی از حضورش در مکانی جدید می گذرد-را بسنجیم و یا بتوانیم بی فرهنگ بودن او را بپذیریم و ندانستنش را ملامت نکنیم شرایطی وجود دارد:

اگر می خواهد ملامت نشود باید حاظر به یادگیری باشد:

یعنی درست است که نمی داند ولی دوست دارد که آداب محیط جدید را بیاموزد و متناسب با آن طوری رفتار کند که کسی آزرده نشود. ( این چندان ربطی به اصالت ها و ...ندارد . هر کسی به مکانی رفت باید آداب آن مکان را بیاموزد . نمی شود با ماشین مثل خر رفتار کرد یا بر عکس وقتی یک شهرنشین به روستا می رود نمی تواند با خر مثل ماشین رفتار کند و حتی شهر نشین در یک مکان روستایی باید آموزش ببیند تا رفتاری متناسب آن جا داشته باشد )


اصلِ مطلب:

چند روزی است که بی فرهنگی های ترافیکی به اوج خود رسیده است و یا حد اقل من زیاد می بینم یا من تازه چشمم به این صحنه ها باز شده است شاید به این دلیل باشد که با گرم شدن هوا دوباره من دوچرخه سوار شده ام و خارج از صحنه ترافیک شاهد و ناظرِ آن هستم . موقعی هست که کسی خلافی انجام می دهد ممکن است برای خود توجیحی داشته باشد یا بگوید من بدلیل فلان مشکل مجبور به این کار شدم و با این کار درست است که هنوز خلافکار هست اما وجدانا می پذیرد که کار او اشتباه بوده است .

چند صحنه دیده ام از رانندگی مردم که برایتان می گویم:

1- دیده ام که طرف ماشین را دوبله پارک کرده در حالی که دقیقا جلوی همان ماشینی که ایشان دوبله کنارش توقف کرده بود جا برای پارک بود.یعنی تا این حد بی مسئولیتی اجتماعی در این راننده ی بی شعور بود. ممکن است بگوییم عجله داتشه و متوجه نبوده که اینها همه عذرِ بدتر از گناه هست . جالب است که این یک موردِ نادر نیست و  عینِ همین صحنه را چندین بار دیده ام .

2-طرف بدون دلیلِ خاصی -که می تواند شامل پنجر شدن ماشین و یا تصادف باشد- راه گردش به راست ماشین های دیگر را در چهار راه بسته است و دارد جنسی را که از مغازه خریده است به همسر محترمش نشان می دهد. یا در جای دیگر ماشین را پارک کرده و کلا از صحنه رفته است .

اصلِ مطلب 2:

یادم رفته سخنِ کدام بزرگی بوده که گفته است: اگر می خواهی کسی را بشناسی به او یک نقاب بده.

این سخنِ بسیار گویا و درست است . با این که صاحب سخن غیرِ ایرانی است اما بیش ترین کاربرد را در مملکت ما دارد. در جایی که مردم به اندازه ای مصلحت بین و ترسو هستند که خودشان را در انظار عمومی و در اجتماع نشان ندهند . پس اگر به کسی نقاب بدیهیم او در داخل آن نقاب گمانِ امنیت خواهد کرد و آنی خواهد بود که می خواهد باشد و این فردِ نقاب پوش دیگر همان خود واقعی اش هست.

بهترین نقاب های کنونی برای مردم ما  ماشین و پروفایل های اینترنتی و گمنام هست. جایی که بیش ترین فساد ها در این بستر هاست . بی فرهنگی مردم را به سادگی می توان با سطح مطالبی که تحتِ نقاب های پروفایل های ناشناس و کانال ها می سازند و انتقال می دهند .با بیش ترین چیزی که بین شان دیده و نشر داده می شود می شود آن ها را شناخت. در آن طرف هم اتومبیل ها این نقاب و حسِ امنیت را به او می دهند . فکر می کند که اکنون بدون اینکه کسی مزاحمش باشد می تواند هر کاری بکند و هر خلافی انجام دهد. البته این تنها قسمتی است که طرف واقعا می داند خلاف کردن بد هست و از نقاب اش سو استفاده می کند . مثال هایی که من زدم پا را فراتر از این گذاشته اند و بدون نقاب ماشین و بدون این امنیت که خلافی بکند و فرار کند مرتکب به بی فرهنگی می شود.

رضا داوری اردکانی در کتاب ما و راه دشوار تجدد می گفت : تجدد راهی نیست که روند ه ای به سمتش برود بلکه انسان متجدد خود عینِ تجدد است و راه رفته اش پشتِ سرش بسته می شود.

این آدم های بی فرهنگ نمی توانند فرهنگ را بخرند و صاحب فرهنگ شوند فرهنگ کلایی نیست که بشود خرید . اجتماع بی فرهنگ خود عین بی فرهنگی است و اگر می خواهد با فرهنگ شود باید خود را تغییر دهد.

تذکر 1:

تمامی این اتفاقات مربوط به شهر ارومیه هست و من شخصا از نقاط دیگر ایران اطلاع چندانی ندارم . ( اما بنابر گفته ها گویا سایرین هم چندان تفاوتی با عزیزان ارومیه ای ندارند )

تذکر 2: ممکن است وقتی از فردِ بی فرهنگ صحبت می کنیم ذهنِ شما به سمت زامبی هایی برود که کثیف هستند وبا لهجه خاصی صحبت می کنند یا آدم هایی که شهر را ندیده اند. اما مشاهده های من در مواردی که شاهد آن بوده ام خلاف این تصور بود. آن ها نه زامبی بودند و نه بد لباس . بسیاری شان ماشین های چند صد میلیونی سوار بودند و لباس های گران پوشیده بودند . حتی به سن و قیافه و حتی به میزان تجربه زندگی شهری هم بستگی ندارد. افرادِ جوانِ بسیار خوش تیپی را دیده ام که به ظاهر بسیار متمدن بودن و اگر از ایشان سوال می کردی احتمالا بهتر از من در مورد حقوق شهروندی و این که دین مخالف آزادی بیان هست و در مورد دموکراسی آمریکایی برایتان صحبت می کردند.


فرهنگ خریدنی نیست . با تغییر لباس و ادای روشنفکری درآوردن و مصرف سخنان چند روشنفکر تنها لایه های جهل و بی فرهنگی مرکب تر و پیچیده تر می شود.

حتی آن دهاتی وضع بهتری نسبت به این شهر نشین پولدار دارد. چون آن دهاتی احتمال مقاومت کمتری نسبت به فرهنگ و ادب شهر نشینی خواهد داشت و هنوز آلوده به تفاخرهای سخیفِ بی بند و باری و فساد شهری نشده است و بدتر اینکه آن آقا و خانم با آن و پز و قیافه اصلا نمی پذیرد که فرهنگ ندارد. او گمان می کند با پوشیدن لباس های گران و داشتن ماشین گران تر و آرایش خود می تواند فرهنگ را بخرد.

فرهنگ خریدنی نیست.

زنده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست! زنده باش

امروز بعد از رای دادن هیچ چیز به اندازه دیدن این عکس ها خوشحالم نکرد.

شاعرِ ارغوان امید دارد . آسمان او امروز ، هم رنگ آسمان من و خیلی هایی بود که به جای ماندن در کنجِ اتاق و نق زدن و افسردگی بیرون زدند برای رای دادن. اگر نمی توان کارِ بزرگی کرد ، لااقل، بزرگترین کارِ ممکنی را که می شود انجام داد را انجام دهیم.

 7 اسفند 1394 و انتخابات مجلس دهم .

رایِ سایه

هوشنگ ابتهاج و میلاد عظیمی که همراه خانواده اش در این روز در رکاب استاد بودند.

عکس بالا از کانال تلگرامی خصوصی است.

سایه بعد از رای دادن

از راست: عاطفه طیّه - استاد هوشنگ ابتهاج - میلاد عظیمی و آناهید با انگشت استمپ خورده 😉

با تشکر از @SKazemi به خاطر توضیحات و عکس آخر.

  • ۳۴۱

رای می دهم

این مطلب را از روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی نقل می کنم. تا سرنخی باشد برای خواندن سایرِ مطالبش در مورد انتخابات و دیگر مسائل.

«کنکور درس مهمی برای من داشت که هرگز در زندگی آن را فراموش نمی‌کنم:

اگر در میان همه‌ی گزینه‌ها، حداقل یک گزینه وجود دارد که از نادرست بودن انتخاب آن مطمئن هستی،

حتی انتخاب تصادفی سایر گزینه‌ها هم، بهتر از خالی رد کردن پرسشنامه است.»

محمدرضا شعبانعلی

منبع




  • ۱۶۰

موسیقی لیگ قهرمانان

پی نوشت1: چند روز قبل وقتی داشتم فیلم های اختتامیه جشنواره فجر را از آپارات و تیوال می دیدم ، برخوردم به یک تیزر و تبلیغ از کنسرت دوره ی باروک که کریستوف رضاعی خوانندگی آن را بر عهده داشت که چند ماه قبل برگزار شده بود. از نوع موسیقی جالب آن ها خوشم آمد. موسیقی بسیار صمیمی و زیبا. ( کریستوف رضاعی آهنگ ساز و نوازنده پیانو و خواننده هست . موسیقی 11 فیلم که همگی جزو آثار معروف سینمایی ایران هستند از جمله "در دنیای تو ساعت چند است؟" و "کنعان " آهنگسازی اوست.)

کلیپ مورد نظر «کنسرت آنسامبل گارگاه باروک»  بود که در آپارت می توانید ببینید.

پی نوشت 2: امروز هم مشغول گشت و گذار در مورد موسیقی باروک بودم . باخ، ویوالدی، هندل و آلبینونی از آهنگ سازان باروک بودند. در مطالعه هندل دیدم که سرود رسمی لیگ قهرمانان اروپا اثرِ تونی بریتن (Tony Britten) آهنگسازِ انگلیسی با اقتباس یا الهام از Zadok the Priest (زادوکِ کشیش) اثر هندل هست. هندل این اثر را برای تاج گذاری جرج دوم در سال 1727 نوشته است. بریتن سرود لیگ قهرمانان را در سال 1992 به سفارش UEFA به چهار زبان انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی و ایتالیایی (که ایتالیالی گویا فقط در بازی پایانی اجرا می شود(؟)) نوشت. در بعضی از بازی های نهایی این موسیقی به همراه ارکستر و گروه کر به صورت زنده اجرا شده است.

لیگ قهرمانان اروپا

فیلم اجرای قسمتی ( فکر می کنم تنها قسمتی از اثر باشد و کامل نیست) از Zadok the Priest را می توانید اینجا تماشا کنید.

سرود لیگ قهرمانان را هم می توانید از اینجا دانلود کنید.

پی نوشت 3 : در قدم بعدی خواستم سرود رسمی لیگ برتر خودمان را هم بشنوم. یعنی در واقع خواستم مطمئنم بشوم که همانی که قبل از مسابقه های لیگ خودمون می شنویم همان آهنگ رسمی ما هست یا نه؟(می توانید آن را از اینجا بشنوید یا دانلود کنید.) این موسیقی فکر نمی کنم به سفارش صداو سیما و یا سازمان لیگ ساخته شده باشد ( احتمالا به سفارش دانلود شده است) چون در انتهایش متن های انگلیسی خوانده می شود تنها چند باشگاه وجود دارد که سرودهای سفارشی ساخته اند که از جمله ی آن ها تراکتورسازی است که اسفندیار قره باغی خواننده آن هست. برای تیم ملی فوتبال قبل از جام های جهانی موسیقی هایی سخیف ساخته می شود. حتی سرودهای قهرمانی ما هم چندان آثار قابلی نیستند.

اصل مطلب: تفاوت سطح لیگ ها و تیم های ایرانی با لیگ اروپا به شدت محسوس هست، چه در موسیقی و چه در خودِ فوتبال. نتیجه گیری با خودتان. این وضعیت و نگاه کمابیش در سایر عرصه های زندگی و فرهنگ ما وجود دارد و خیلی از مواقع برای ما کاملا طبیعی هست و اصلا به چشم نمی آید. تنها آن جایی که محصولات و میوه های نهایی یک تمدن را می بینیم مانند کودکی خواهان آن هستیم و بیش تر غبطه ی رفاه و ماشین های لوکس و سطح زندگی غربی ها را می خوریم و نه غبطه ی عقل و فرهنگِ شان را.


  • ۲۴۵

مدرک و دانشگاه و بحث های تکراری

از چند مدت قبل تصمی گرفته ام که بعضی از مطالبی را که در تمرین ها و کامنت های سایت شعبانعلی و متمم می نویسم را اینجا هم بگذارم . البته برای دسترسی به بعضی مطالب متمم باید عضو سایت باشید. ( این مطلب یکی از آن هاست )

نوشته ی من کامنتی بود برای این نوشته:


و این هم کامنتِ من:

من قبول دارم که دانشگاههای ما کیفیت لازم را ندارند اما برای یادگرفتن خیلی از رشته ها فضای بهتری از دانشگاه وجود ندارد مثل ریاضی فیزیک و … . هر علمی را آدم به صورت خودآموز نمی تواند یاد بگیرد. واقعا دانشگاه فرصت های زیادی را در اختیار انسان قرار می دهد الا که یک سال از اخذ مدرک لیسانسم می گذرد دلم برای دانشگاه تنگ می شود. نمی گویم دانشگاه خیلی مقدس هست اما از فضاهای کاری که من در این یک سال تجربه کردم خیلی پاک تر هست.
نباید ارزش آفرینی را با میزان حساب بانکی گره زد. چقدر هنرمند و شاعر و دانشمند داشتیم که در اوج بدبختی مرده اند و کارهایشان هیچ خریداری در زمانه خودشان نداشت . به نظرم کار اینها ارزشمند بود ولی خوب کسی برایشان حاظر نبود پول بپردازد.
فرض کنید حافظ مثلا مجبور باشد برای امرار معاش پست ترین کارهای جامعه را انجام دهد. آیا این عادلانه هست؟ حافظ خیلی ارزش آفرینی کرده ولی او هم از بی عدالتی های زمانه که شاعران ثنا گو فقط ارج و قرب دارند نالیده است. شهریار هم نالیده است. آیا اگر شما جای حافظ بودید حق می دادید به او که او از جامعه اش انتقاد کند.
استاد الهی قمشه ای می گفت: مدارس قدیم فردی مثل نظامی پرورش می دادند اما مدارس جدید یک نظامی شناس هم پرورش نمی دهند.
مشکل در مدرسه و دانشگاه نیست. مشکل در مدل کنونی آنهاست. غالب دانشمندان بزرگ ما در مدارس معروف آن دوران تحصیل کرده بودند . از نظامیه بغداد بگیرید تا مدارس علمیه نجف و … .ما دانشگاه را کپی کرده ایم . راه رفتن خودمان را هم فراموش کرده ایم. اما کلاه آدم باید به کفش و لباسش هم بیاید. ما دانشگاهمان خیلی خوب نیست و مشکلات زیاد دارد اما در مقام مقایسه مثلا بهتر از سیستم مدیریتی و حکومتی و جامعه ما هستند. همین اینها هستند که معدل جامعه ما را بالا بردند. هر کس در جامعه وظیفه ای دارد . نباید از یک صنف انتظارات بیش از اندازه داشت. دانشگاه یک کار مشخص دارد. حالا هی وظایفش هم با دید بزرگانش در حال تغییر هست . ولی نباید انتظار داشته باشید دانشگاه ظرف ۴ سال یک انسان بیرون دهد که هم در جامعه موفق باشد هم در زندگی شخصی هم در زندگی علمی و مالی. البته همه این حوزه ها چنان در هم تنیده اند که نمی شود به این سادگی ها اینها را از هم جدا کرد. باید پذیرفت که هر کسی  کاری دارد. می دانم شما از آن دسته آدمهایی نیستید که کل ارزش یک شخص را در حجم حساب بانکی اش ببینید.
باید پذیرفت که یک خطاط که چهل سال از عمرش را صرف شناخت و بیرون اوردن زیبایی های خط کرده است از شعور پایین مردم هنرنشناس گله کند. او که بازاریاب هنر نیست . او تنها می توانسته کاری را که بلد هست انجام دهد و انجام داده. در همه دنیا هم همینطور هست. یکی کار هنری اش را انجام می دهد دیگری کلکسیون دار هست . سیستمشان درست هست . موقعی هم که درست نبود شاعران و دانشمندان و هنرمندانشان در فقر بودند. شما سیستم موسسه ها ی قدیمی و بزرگ تاریخ را از هاروارد گرفته تا حوزه علمیه ببینید . همه شان یک مدل کاری دارند و آن هم حمایت از دانشجو و طلبه هست . طلبه باید یاد بگیرد و آزمون و خطا کند و ما ( جامعه ) هزینه های آن ها را بدهیم. این برای افراد با استعداد است و سایرین هم برای هزینه های آموزشی خود پولشان را می آورند. درست است که مدت هاست روش غربی ها در آموزش در خدمت اربابان قدرت و ثروت قرار گرفته ولی شما مشترکات زیادی را بین نظام های آموزش با سابقه در اقصی نقاط عالم می بینید که یکی  از وجوه مشترکشان حمایت از دانشجویان خود هست. قرار نیست همیشه چیزی به درد جامعه بخورد.هنرمند بزرگ و دانشمند بزرگ مساله اش لزوما با من بیسواد عامی یکی نیست . او ممکن است به چیزی فکر کند که در نظر من بسیار بی ربط و مسخره باشد. او شاید به یک مساله در صد سال بعد پاسخ می دهد.  نباید تنها علم ورزانی مورد تقدیر باشند که جواب مساله من را می دهند .شما یک حلقه را در نظر بگیرید: دانشمند علم مورد نیاز برای حل مساله جامعه را تولید می کند و جامعه چون این علم تولیدی را دوای درد خود می داند حاضر هست برایش پول بپردازد در نتیجه در بازه های کوتاه یا بلند مدت بالاخره علم تولیدی قدرت خود را به صورت قدرت نظامی و اقتصادی و پول نشان می دهد. اما این همه ماجرا نیست. شاید این چرخه معقولی به نظر بیاید. شما هم به احتمال زیاد همین چرخه را درست می دانید.  اما اشکالاتی بر آن وارد است :
بودجه دانشگاهیان یا قسمت های علمی صنایع توسط آن صنایع و جامعه تامین می شود . چه دولت ها و چه صنایع ،تحقیقاتی را دوست دارند که منجر به دلار شود. در نتیجه علم در اختیار قدرت قرار می گیرد و این دانشمند نیست که جامعه را خط می دهد بلکه این دولت ها و اربابان قدرت در صنایع بزرگ هستند که دانشمندان و بودجه های تحقیقاتی انها را جهت می دهند. این یک رابطه دوسویه و متقابل هست و از هر دو طرف هم افزایی دارد اما لزوما این هم افزایی به خیر و صلاح جامعه نیست. شما  علم کثیف را در اقتصادهای بزرگ و در جنگ های جهانی دیده اید. خیلی ها همین را علم نافع می دانند یعنی علم کاربردی :علمی که از آن نانی نباشد که علم نیست. برای همین هست که بودجه دانشکده های برق و کامپیوتر روز الان بیشتر از مثلا دانشکده مکانیک هست. چون صنایع در زمینه مکانیک (مثلا خودرو) حس می کنند که به بلوغ لازم رسیده اند ، اما نیاز صنایع و دولت ها و شرکت ها در حوزه کامپیوتر همچنان سیری نا پذیر هست .یعنی مثلا در رقابت های بین کمپانی های گوشی های مختلف هنوز نیاز به پردازنده های سریع تر با قیمت کمتر برای غلبه برحریف حس می شود. در نتیجه بودجه علمی بیشتری به نسبت مکانیک مثلا صرف می شود. البته در مثال مناقشه نیست شما می توانید مثال بهتری پیدا کنید. حتی خود جامعه غربی به این مساله پی برده و از آنجایی که  تحقیقات در حوزه های باستان شناسی و ادبیات و …احتمالا  به درد هیچ شرکت و صنعتی نمی خورد دولت ها خود هزینه های این قبیل تحقیقات را می دهند. در کشوری مثل ما که شاعر نه کتابش فروش می رود و نه باستان شناس برای تحقیقاتش حمایت می شود حق دارد به نظر من کمی هم اعتراض کند. در این اوضاع هست که چیزی مثل فلسفه پوچ شمرده می شود حتی در کشورهای جهان سومی مثل ما علوم پایه هم کار های بی خود و بی جهت است. علوم پایه هم فقط در شرایطی خوب هست که مثلا بشود از فیزیک لیزری و هسته ای بهره ای برد و الا فیزیک نظری و ریاضیات که اصلا چیزی به در نخوری هستند و یک مشت بیکار عاشق پیشه روانی دارند سر مسائلی که برای هیچکس مهم یست پول می دهند. تنها فایده فیزیک در کشور ما می تواند ترجمه و چاپ کتب علمی تخیلی و ساختن فیلم های جذاب مستند فیزیکی باشد. دانشگاه ما نمونه جامعه ماست . وقتی که فلسفه چنین حقیر هست شما نباید انتظار زیادی از این جامعه داشته باشید. برای همین هست که اندیشمندان بزرگ جوامع غالبا بعد از مدت ها از مرگشان شناخته می شوند. چه بسیار نقاشانی که در فضاحت بار ترین شرایط مرده اند و اکنون تابلوهایشان میلیون ها دلار معامله می شود . باید صبر داشت باید به کاغذ پار های این جماعت دیوانه مسلک اعتماد داشت . جامعه ای که دنبال مسائل زود بازده باشد همین می شود که میبینیم . لذت درک طبیعت که همان عصاره ی اصلی کار علمی است در بین خیلی ها از بین رفته چون فیده علم را در قدرت دادن به بازوان ثروتمندان و دولتمردان می دانند.
همه دارند از دانشگا انتقاد می کنند. آقای شعبانعلی شما تنها نیستید . خیلی ها می گویند که چرا دانشگاه آدمهای کاری تربیت نمی کند. اینها می خواهند ابوعلی سینا برایشان بیل بزند. حتما همینطور هست که اگر ابوعلی سینایی در بین ما بود( بگذریم از اینکه ابوعلی سینا از چنین جامعه گرسنه عاشق جیفه دنیا به وجود نمی آید) حتما به دلیل ناتوانی در به دست آوردن حقوق بیشتر تحقیر می شد. خیلی خوشحالم که در ان سوی دنیا معدود افرادی هستند که هنوز قریحه زیبایی علمی دارند و علمشان بیشتر از اینکه بوی اسکناس بدهد عطر گلهای بهشتی دارد.
مدت هاست که اخلاق از مساله ای که به روح انسان مربوط است به سمت تکنیک های زرد برای پول درآوردن بیشتر سوق پیدا کرده. انسان ها مانند موش تحلیل می شوند ، جنس بشر بیشتر شناخته می شود انتخاب هایش بیشتر موشکافی می شود تا سوداگران بتواند راههای بهتری برای بیرون کشیدن پول این موشهای آدم نما داشته باشند ، جوامع توسط جامعه شناسان تحلیل می شود نه برای افزایش مهر و محبت و دوستی که اگر با این قصد هم باشد به این خاط هست که دشمنی شاخص های بورس و نرخ برابری ارزهایشان را بد می کند نه به خاطر رحمت به معنی واقعی کلمه.
پول اختراع بزرگ و خوبی بود. خیلی از پیشرفت های بشر به همین خاطر بود. تاریخ مسیرش را بلد هست . خیلی از ارزش ها را به پول گره زدیم تا هم پول ارزشمند شود و هم مردم برای کسب پول بیشتر ارزش بیشتری تولید کنند اما در این میان انگار از خاطرمان رفته است که ما ارزش هایمان چیست ؟ به شک افتاده ایم که آیا هدف هایی که داریم واقعا ارزشمند هست یا پول بیشتر در آن حوزه آنها را ارزشمند کرده است؟
من آواز خود را سر می دهم ولی هیچ امیدی به روند های بزرگ جوامع ندارم. تاریخ مسیر خود را می سازد و جلو می رود و می دانم تک ستاره هایی در نهایت راهبر مسیر های بزرگ تاریخ هستند که اینجایی نیستند و آنها بدون نیاز به امثال من کار خود را خواهند کرد.
البته لازم به گفتن نیست که مدرک داشتن لزوما ربطی به علم داشتن ندارد. کار به جایی رسیده که آدم خجالت می کشد بگوید من در دانشگاه مدتی بوده ام ، از بس نااهلان در آنجا بوده اند. باید مواظب بود: چون مدرک داشتن به غلط با کلاس اجتماعی و علم داشتن گره خورده ، با مدرک زدایی علم زدایی و ترویج به علم گریزی نکرده باشیم.
Designed By Erfan Powered by Bayan