
گویند که سنتی اش این هست که آتشی بسوزانند و با سلامتی و شادی و بدون خطر انفجارات ترقه از روی آتش بپرند و طلب خیر برای خود و دیگران بکنند که روشی خوب و نیکو تر است.
- ۴۴۳
وبلاگ شخصی محمدجواد علی محمدی
پی نوشت 1: بیش از زبان ترافیک نشان دهنده فرهنگ یک اجتماع است. وقتی آدم ها داخل این اتاق آهنی هستند و فکر می کنند که دیگر کسی تسلطی بر آن ها ندارد آن وقت دیگر خودشان می شوند . وقتی رو به روی فردِ بی فرهنگِ ترافیکی هستید در حالی که او پیاده هست او هر چقدر هم دور از تمدن و ادب باشد باز به خاطر مصلحت های اجتماعی و ترس هایش هیچ گاه آنی نیست که واقعا هست ، مگر این که نقابی به او بدهیم تا او در پشت آن مخفی بماند و به اندازه ای حسِ امنیت پیدا کند تا خودِ گندیده اش را بروز دهد.
پی نوشت 2: وقتی در مورد تمدن صحبت می کنم یا فرهنگ و کسانی که تمدن ندارند ممکن هست به ذهنتان انسان های ساده ی بادیه نشین و روستایی بیاید که در شهر نبوده اند و آدابش را نمی شناسند. مطئنا تمرکزم بر آ« ها نیست و روستایی بودن دلیل بر بی فرهنگی نیست . حتی اگر یک روستایی در جایی غیر از روستا باشد و در آن جا تازه وارد نیز باشد بر او خرده نمی توان گرفت چون تازه وارد گود شده و اصلا انتظاری از یک مسافرِ غریبه نداریم که آداب مکانِ جدید را بیاموزد. برای این که بی فرهنگ بودن روستایی-یا هر کسی که مدت کمی از حضورش در مکانی جدید می گذرد-را بسنجیم و یا بتوانیم بی فرهنگ بودن او را بپذیریم و ندانستنش را ملامت نکنیم شرایطی وجود دارد:
اگر می خواهد ملامت نشود باید حاظر به یادگیری باشد:
یعنی درست است که نمی داند ولی دوست دارد که آداب محیط جدید را بیاموزد و متناسب با آن طوری رفتار کند که کسی آزرده نشود. ( این چندان ربطی به اصالت ها و ...ندارد . هر کسی به مکانی رفت باید آداب آن مکان را بیاموزد . نمی شود با ماشین مثل خر رفتار کرد یا بر عکس وقتی یک شهرنشین به روستا می رود نمی تواند با خر مثل ماشین رفتار کند و حتی شهر نشین در یک مکان روستایی باید آموزش ببیند تا رفتاری متناسب آن جا داشته باشد )
اصلِ مطلب:
چند روزی است که بی فرهنگی های ترافیکی به اوج خود رسیده است و یا حد اقل من زیاد می بینم یا من تازه چشمم به این صحنه ها باز شده است شاید به این دلیل باشد که با گرم شدن هوا دوباره من دوچرخه سوار شده ام و خارج از صحنه ترافیک شاهد و ناظرِ آن هستم . موقعی هست که کسی خلافی انجام می دهد ممکن است برای خود توجیحی داشته باشد یا بگوید من بدلیل فلان مشکل مجبور به این کار شدم و با این کار درست است که هنوز خلافکار هست اما وجدانا می پذیرد که کار او اشتباه بوده است .
چند صحنه دیده ام از رانندگی مردم که برایتان می گویم:
1- دیده ام که طرف ماشین را دوبله پارک کرده در حالی که دقیقا جلوی همان ماشینی که ایشان دوبله کنارش توقف کرده بود جا برای پارک بود.یعنی تا این حد بی مسئولیتی اجتماعی در این راننده ی بی شعور بود. ممکن است بگوییم عجله داتشه و متوجه نبوده که اینها همه عذرِ بدتر از گناه هست . جالب است که این یک موردِ نادر نیست و عینِ همین صحنه را چندین بار دیده ام .
2-طرف بدون دلیلِ خاصی -که می تواند شامل پنجر شدن ماشین و یا تصادف باشد- راه گردش به راست ماشین های دیگر را در چهار راه بسته است و دارد جنسی را که از مغازه خریده است به همسر محترمش نشان می دهد. یا در جای دیگر ماشین را پارک کرده و کلا از صحنه رفته است .
اصلِ مطلب 2:
یادم رفته سخنِ کدام بزرگی بوده که گفته است: اگر می خواهی کسی را بشناسی به او یک نقاب بده.
این سخنِ بسیار گویا و درست است . با این که صاحب سخن غیرِ ایرانی است اما بیش ترین کاربرد را در مملکت ما دارد. در جایی که مردم به اندازه ای مصلحت بین و ترسو هستند که خودشان را در انظار عمومی و در اجتماع نشان ندهند . پس اگر به کسی نقاب بدیهیم او در داخل آن نقاب گمانِ امنیت خواهد کرد و آنی خواهد بود که می خواهد باشد و این فردِ نقاب پوش دیگر همان خود واقعی اش هست.
بهترین نقاب های کنونی برای مردم ما ماشین و پروفایل های اینترنتی و گمنام هست. جایی که بیش ترین فساد ها در این بستر هاست . بی فرهنگی مردم را به سادگی می توان با سطح مطالبی که تحتِ نقاب های پروفایل های ناشناس و کانال ها می سازند و انتقال می دهند .با بیش ترین چیزی که بین شان دیده و نشر داده می شود می شود آن ها را شناخت. در آن طرف هم اتومبیل ها این نقاب و حسِ امنیت را به او می دهند . فکر می کند که اکنون بدون اینکه کسی مزاحمش باشد می تواند هر کاری بکند و هر خلافی انجام دهد. البته این تنها قسمتی است که طرف واقعا می داند خلاف کردن بد هست و از نقاب اش سو استفاده می کند . مثال هایی که من زدم پا را فراتر از این گذاشته اند و بدون نقاب ماشین و بدون این امنیت که خلافی بکند و فرار کند مرتکب به بی فرهنگی می شود.
رضا داوری اردکانی در کتاب ما و راه دشوار تجدد می گفت : تجدد راهی نیست که روند ه ای به سمتش برود بلکه انسان متجدد خود عینِ تجدد است و راه رفته اش پشتِ سرش بسته می شود.
این آدم های بی فرهنگ نمی توانند فرهنگ را بخرند و صاحب فرهنگ شوند فرهنگ کلایی نیست که بشود خرید . اجتماع بی فرهنگ خود عین بی فرهنگی است و اگر می خواهد با فرهنگ شود باید خود را تغییر دهد.
تذکر 1:
تمامی این اتفاقات مربوط به شهر ارومیه هست و من شخصا از نقاط دیگر ایران اطلاع چندانی ندارم . ( اما بنابر گفته ها گویا سایرین هم چندان تفاوتی با عزیزان ارومیه ای ندارند )
تذکر 2: ممکن است وقتی از فردِ بی فرهنگ صحبت می کنیم ذهنِ شما به سمت زامبی هایی برود که کثیف هستند وبا لهجه خاصی صحبت می کنند یا آدم هایی که شهر را ندیده اند. اما مشاهده های من در مواردی که شاهد آن بوده ام خلاف این تصور بود. آن ها نه زامبی بودند و نه بد لباس . بسیاری شان ماشین های چند صد میلیونی سوار بودند و لباس های گران پوشیده بودند . حتی به سن و قیافه و حتی به میزان تجربه زندگی شهری هم بستگی ندارد. افرادِ جوانِ بسیار خوش تیپی را دیده ام که به ظاهر بسیار متمدن بودن و اگر از ایشان سوال می کردی احتمالا بهتر از من در مورد حقوق شهروندی و این که دین مخالف آزادی بیان هست و در مورد دموکراسی آمریکایی برایتان صحبت می کردند.
فرهنگ خریدنی نیست . با تغییر لباس و ادای روشنفکری درآوردن و مصرف سخنان چند روشنفکر تنها لایه های جهل و بی فرهنگی مرکب تر و پیچیده تر می شود.
حتی آن دهاتی وضع بهتری نسبت به این شهر نشین پولدار دارد. چون آن دهاتی احتمال مقاومت کمتری نسبت به فرهنگ و ادب شهر نشینی خواهد داشت و هنوز آلوده به تفاخرهای سخیفِ بی بند و باری و فساد شهری نشده است و بدتر اینکه آن آقا و خانم با آن و پز و قیافه اصلا نمی پذیرد که فرهنگ ندارد. او گمان می کند با پوشیدن لباس های گران و داشتن ماشین گران تر و آرایش خود می تواند فرهنگ را بخرد.
فرهنگ خریدنی نیست.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست! زنده باش
امروز بعد از رای دادن هیچ چیز به اندازه دیدن این عکس ها خوشحالم نکرد.
شاعرِ ارغوان امید دارد . آسمان او امروز ، هم رنگ آسمان من و خیلی هایی بود که به جای ماندن در کنجِ اتاق و نق زدن و افسردگی بیرون زدند برای رای دادن. اگر نمی توان کارِ بزرگی کرد ، لااقل، بزرگترین کارِ ممکنی را که می شود انجام داد را انجام دهیم.
7 اسفند 1394 و انتخابات مجلس دهم .
هوشنگ ابتهاج و میلاد عظیمی که همراه خانواده اش در این روز در رکاب استاد بودند.
عکس بالا از کانال تلگرامی خصوصی است.
از راست: عاطفه طیّه - استاد هوشنگ ابتهاج - میلاد عظیمی و آناهید با انگشت استمپ خورده 😉
با تشکر از @SKazemi به خاطر توضیحات و عکس آخر.
این مطلب را از روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی نقل می کنم. تا سرنخی باشد برای خواندن سایرِ مطالبش در مورد انتخابات و دیگر مسائل.
«کنکور درس مهمی برای من داشت که هرگز در زندگی آن را فراموش نمیکنم:
اگر در میان همهی گزینهها، حداقل یک گزینه وجود دارد که از نادرست بودن انتخاب آن مطمئن هستی،
حتی انتخاب تصادفی سایر گزینهها هم، بهتر از خالی رد کردن پرسشنامه است.»
محمدرضا شعبانعلی
پی نوشت1: چند روز قبل وقتی داشتم فیلم های اختتامیه جشنواره فجر را از آپارات و تیوال می دیدم ، برخوردم به یک تیزر و تبلیغ از کنسرت دوره ی باروک که کریستوف رضاعی خوانندگی آن را بر عهده داشت که چند ماه قبل برگزار شده بود. از نوع موسیقی جالب آن ها خوشم آمد. موسیقی بسیار صمیمی و زیبا. ( کریستوف رضاعی آهنگ ساز و نوازنده پیانو و خواننده هست . موسیقی 11 فیلم که همگی جزو آثار معروف سینمایی ایران هستند از جمله "در دنیای تو ساعت چند است؟" و "کنعان " آهنگسازی اوست.)
کلیپ مورد نظر «کنسرت آنسامبل گارگاه باروک» بود که در آپارت می توانید ببینید.
پی نوشت 2: امروز هم مشغول گشت و گذار در مورد موسیقی باروک بودم . باخ، ویوالدی، هندل و آلبینونی از آهنگ سازان باروک بودند. در مطالعه هندل دیدم که سرود رسمی لیگ قهرمانان اروپا اثرِ تونی بریتن (Tony Britten) آهنگسازِ انگلیسی با اقتباس یا الهام از Zadok the Priest (زادوکِ کشیش) اثر هندل هست. هندل این اثر را برای تاج گذاری جرج دوم در سال 1727 نوشته است. بریتن سرود لیگ قهرمانان را در سال 1992 به سفارش UEFA به چهار زبان انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی و ایتالیایی (که ایتالیالی گویا فقط در بازی پایانی اجرا می شود(؟)) نوشت. در بعضی از بازی های نهایی این موسیقی به همراه ارکستر و گروه کر به صورت زنده اجرا شده است.
فیلم اجرای قسمتی ( فکر می کنم تنها قسمتی از اثر باشد و کامل نیست) از Zadok the Priest را می توانید اینجا تماشا کنید.
سرود لیگ قهرمانان را هم می توانید از اینجا دانلود کنید.
پی نوشت 3 : در قدم بعدی خواستم سرود رسمی لیگ برتر خودمان را هم بشنوم. یعنی در واقع خواستم مطمئنم بشوم که همانی که قبل از مسابقه های لیگ خودمون می شنویم همان آهنگ رسمی ما هست یا نه؟(می توانید آن را از اینجا بشنوید یا دانلود کنید.) این موسیقی فکر نمی کنم به سفارش صداو سیما و یا سازمان لیگ ساخته شده باشد ( احتمالا به سفارش دانلود شده است) چون در انتهایش متن های انگلیسی خوانده می شود تنها چند باشگاه وجود دارد که سرودهای سفارشی ساخته اند که از جمله ی آن ها تراکتورسازی است که اسفندیار قره باغی خواننده آن هست. برای تیم ملی فوتبال قبل از جام های جهانی موسیقی هایی سخیف ساخته می شود. حتی سرودهای قهرمانی ما هم چندان آثار قابلی نیستند.
اصل مطلب: تفاوت سطح لیگ ها و تیم های ایرانی با لیگ اروپا به شدت محسوس هست، چه در موسیقی و چه در خودِ فوتبال. نتیجه گیری با خودتان. این وضعیت و نگاه کمابیش در سایر عرصه های زندگی و فرهنگ ما وجود دارد و خیلی از مواقع برای ما کاملا طبیعی هست و اصلا به چشم نمی آید. تنها آن جایی که محصولات و میوه های نهایی یک تمدن را می بینیم مانند کودکی خواهان آن هستیم و بیش تر غبطه ی رفاه و ماشین های لوکس و سطح زندگی غربی ها را می خوریم و نه غبطه ی عقل و فرهنگِ شان را.
داداش ما خودمون اونو خراب کردیم درست.این یعنی ماباید حذف شیم.