پیش نوشت : چیزی هست به نام فتورمان که با عکس داستان می گویند . این کاری که می خواهم شروع کنم فتورمان نیست ولی یک سری عکس دارم که بدون توضیح و داستان ، نشان دادنشان تقریبا بی معنی است و در نتیجه تقریبا خیلی جالب نیست که به صورت عکس های تنها در سایت های عکاسی و ...منتشرش کنم . بنابراین به نظرم رسید که داستانشان را خودم بگویم. اینطوری هم روایت هایی که از وقایع روزمره دارم تصویری تر می شوند و هم عکس های معمولی ام بهانه خوبی برای انتشار پیدا می کند .
امروز در هوای برفی و سرد ارومیه به همراه پدر قصد بیرون ارومیه و چای کردیم . برف به شدت زیاد بود و طول کشید تا ماشین را از زیر برف بیرون بکشیم و راهی شویم .
خیابان دانشکده ارومیه:
و یخ هایی که از آینه ماشین همچنان آویزان بود:
در مسیرمان به سیرداغی توجه ام به سگی جلب شد که از پیاده ها می رفت . احتمالا به خاطر سردی هوا بیشتر از پیش به داخل شهر آمده بود.
در شک بودیم که مسیر سیرداغی باز باشد یا نه . ولی می رفتیم تا نزدیکی های برج فناوری ارومیه که چسبیده به سیر داغی هست مسیر باز بود و کمی هم تعجب کردیم که به شکل خوبی مسیر باز شده است.
اما تا به برج فناوری رسیدیم دیدم مسیر کاملا بسته هست و هیچ کس با ماشین بالاتر از برج نرفته است . حتی یک پراید با یک شاسی بلند قدیمی داشت به شکل خطرناکی بکسل می شد که بیم آن می رفت که به ماشین ما بخورد در نتیجه ما به بغل جاده زدیم تا آنها رد شوند و بغل زدن همانا و گیر کردن ماشینمان در برف همانا . ما که هدفمان چایی بود فعلا دغدغه اول شد درآوردن ماشین . یک سگ آن طرفتر هم انگار داشت از همه میزبانی می کرد . به شدت شاد بود و بازی می کرد .
پدر پیاده شد و وضعیت تایرها را از نزدیک دید . وضع همان است که می بینید. من توجه ام به سگ بود که عکس خوبی از او بگیرم ولی از شما چ پنهان که از او ترسیده بودم چون خیلی زبر و زرنگ می نمود. ولی گرسنه یا کنجکاو هم بود :
به شدت خود را لوس می کرد و شاد بود و دستانش را به برف می کوبید و خیمه می زد.
خیلی نتوانستم شادمانی اش را به تصویر بکشم چون حواسم به ماشین بود.
خلاصه ماشین را با کمک نگهبان برج در آوردیم و دور زدیم و برگشتیم.در راه برگشت دوباره سگ زرده را دیدیم .
و بعد نوبت چایی بود که در کنار همین خیابان چایی مان را بخوریم.
یخ زدن آب ها نمای جالبی را به همه ی اشیا داده بود . یکی اش چراغ راهنمایی بود.